تبليغاتX
یک بچه شهید
مرده بدم،زنده شدم

چهار سالش بود که باباش شهید شد،خودش بود و صدرای یک ساله(که از همون اول هم سر به هوا بود) با یه مامان مهربون که هنوز جوان بود و چهلم بابا نشده خواستگارا در خونه شون صف کشیده بودن.

اما مامان عاشق بود خب،قول داده بود به علی که زهرا و صدرا رو تنها بزرگ کنه تنهای تنها.
می گفت می خواد مثل مامانش باشه.
می گفت نمی خواد بدون اجازه ی بابا حتی آب بخوره.
می گفت بابا هست حسش می کنه باهاش زندگی می کنه.

می گفتند کمتر خیال بافی کن،با این وضعیت نمی تونی تو جامعه زندگی کنی!
به مامانش می گفتند مریض شده مشکل روانی پیدا کرده،میگفتند باید ببرینش پیش روانپزشک
مامان قبول کرد و بردش دکتر اما فایده ای نداشت از اولشم معلوم بود که فایده نداره آخه زهرا مریض نبود که.

می گفت من روانی نیستم،سالم  سالمم بابا هم میگه اذیتم نکنید
می گفت من می تونم اینطور زندگی کنم و تونست

این بیست سال رو بدون بابا و با بابا زندگی کرد
دیگه شده بود مثل جوونیای مامان:خواستگارا یکی پس از دیگری
جوابشم یکی پس از دیگری:نه
مامان راست می گفت بالاخره اینطور که نمی شد بی دلیل به همه بگن نه.

یکی از خواستگارا که واقعاً خواستگار بود،مورد قبول واقع شد.همه چی کامل بود مامان بله رو داده بود خودش هم موافق بود اما یه جای کار لنگ میزد.تو جلسه ی دوم به خواستگار گفت من موافقم ولی تا بابام بله رو نگه منم جوابم بله نیست...

گفتند باز حالش بد شده،باز روانی شده و باید دوباره بره دکتر  اما خب حرف،حرف خودش بود تا بابا نگه بله رو نمیگم...
دو سه هفته ای گذشت،اما خبری نبود صدرا بهش می گفت:بابا که نیومد حداقل به این بدبخت بگو نه.
گاهی به شوخی گاهی به جدی می گفت بابا می آد اگرم دیر کرده داره در مورد پسره تحقیق می کنه.

انتظارش تموم شد
بابا بله رو داد،اما چه بله ای شب تو خواب دید بابا اومد دستشو گرفت ،دست رضا(خواستگار)رو هم گرفت خطبه ی عقد رو واسشون خوند و گفت مبارکه...

آبجی زهرا هرچند که تبریک گفتیم ولی بازم مبارکه.

پی نوشت:

-مرده بدیم زنده شدیم،نبودیم ببخشید واقعاً میترسیدم از این که حرف الکی اینجا بزنم پس نبودم البته تنبلی هم مزید بر علت بود. دعا کنید بعد از این...
-خب نبودیم بعد که اومدیم اینطوری با این پست. شاید عجیب باشه البت نه برا همه.
-زیاده عرضی نیست فقط دعا کنید دست به کیبورد بره درد تو دل ما زیاده...
یاحق/

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:39  توسط یک بچه شهید  | 

هوالشهید

کات زندگی را کات

بیمارستان  من  میوه ی ممنوعه  دنیای پاک  کات
بغل مامان  بغل بابا   نه ماه زندگی  غم را کات

جنگ  بابا  شیمیایی  سفر  بغل بابا کات

من  بابا آب داد  کتاب فارسی را کات
مامان بابابودن  بنیاد  قرض نفس راحت کات
مامان   دعوا  صبح این اداره   آن اداره  خنده کات
مامان  خانه سازی برای ما   گردنبندی که بابا خریده بود کات
مامان کلاً موهای سیاش کات    مردانگی کات

من 18 سالگی بی خیالی راکات
من یک  بچه شهید
من خانواده ام نقل هر محفل و سخن رانی
من چشم وچراغ این مملکت!!!  من ولی نعمت انقلاب!!!
من جای پای مسوولین به دوشم  ایستادگی کات؟
من باعث تمام بدبختی های مردم  
من باعث فقر در مملکت 
من باعث سهمیه بندی بنزین 
من کسی که ثروت کشورم را بالا کشیده ام 
انصاف کات

کات کات کات
ببخشید بلد نیستم بازی کردن را
من،تو ،ما ... را کات!
اصلاً بی خیال زندگی را کات...

پی نوشت:
۱-ببخشید اگه آپ نمیکنم دوستی که میدونه من چرا مینویسم میگفت:خدا کنه هیچ وقت آپ نکنی!
۲-به چیزی که بالا نوشتم و معلوم نیست چیه گیر ندید همه چیز که نباید به دل بشینه
۳-حرفی نداریم برا گفتن
یاحق/

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:23  توسط یک بچه شهید  | 

هوالشهید

چند شب پیش با یکی از دوستان(صدرا)رفته بودیم یادواره ی شهید علی چیت سازیان(فرمانده اطلاعات عملیات لشکر انصارالحسین)جاتون خالی خیلی حال داد٬بچه های جنگ همه اومده بودند از جانبازای شیمیایی گرفته تا آزاده ها و ویلچری ها و...
ماهم که قبلاً فقط تو این جور مراسما بچه شهید بودیم یه گوشه ای نشسته بودیم و استفاده میکردیم.
-نکته ی جالب توجه این که پسر شهید چیت سازیان مثل مردم عادی اومد تو مراسم و فقط معاون باباش که جلو در وایساده بود شناختش.
اونم اومد پیش ما نشست و پسر شهید حاج ستار ابراهیمی هم اومد خلاصه جمعمون جمع بود 
-مهدی می گفت الان نمونه ی بازمانده های جنگو میشه اینجا دید همون تحلیل زیبایی که شهید حمید باکری برا اونایی که بعد از زنده میمونن یه ذره که دور و برمونو نگاه کردیم دیدیم که بله از همه نوعش هستن اون دسته ای که غرق زندگی دنیوی شدن و یا به پولی رسیدن یا این که به مسوولیتی امشب هم اگه اینجان برا... 
-یه گوشه ی مراسم این بچه های فیلم و شاد جنگ نشسته بودن و معرکه گرفته بودن٬صدرا حرف قشنگی زد گفت: اینا رو میبینی٬به نظرم اینا همونایی هستن که شهید باکری میگه نمیتونن از دنیای جنگ دور بشن و بعد از جنگ دغ میکنن حالا هم خودشونو زدن به این شوخی ها و این کارا که به نوعی خودشون رو از این دنیای کثیف دور کنند و نبینند که بعضی از همرزمای دیروزشون به چه روزی کشیده شدن٬دیدم که راست میگه اینا اگه میخواستن جدی باشن و این راه فعلی رو پیش  نگیرن تا الان از غصه دغ میکردن.
-در حین این بحث جالب بودیم که دیدیم یکی از مدیران استانمون (که هر وقت جمع مارو جمع میبینه سریع پیشمون میاد و اعوان وانصارش شروع میکنند فیلم و عکس گرفتن)داره میاد پیش ما بالاخره یادواره ی شهید چیت سازیان بود و پسرش هم که تو جمع ما بود این آقای مدیر هم که باید خودی نشون می داد٬مهدی گفت: بچه ها یه حالی به بنده ی خدا بدیم٬صدرا گفت:بابا بی خیال شید بذارید خوش باشه
بنده ی خدا٬باقر هم که همیشه پایه ی اینجور کاراست گفت مهدی دارمت.
آقا چشمتون روز بد نبینه این آقای رییس که با اعوان وانصارش تو اون جمعیت با کلاس خاص خودش اومد  که دستی به سر ما بکشه بچه ها اینقدر اذیتش کردن که رنگ میداد و رنگ میگرفت ببخشید که معذورم از اینکه بگم چه حرفایی بچه ها بار این آقا کردن.
به قول صدرادیگه ما بزرگ شدیم و باید حال این جور آدما رو بگیریم ولی از راهش!

ـ بعد از مراسم هم ساعت ۱۲شب بود که من و صدرا رفتیم باغ بهشت آقا جاتون خالی خیلی حال داد البته حال دوتامون هم گرفته بود تا ساعت یک اونجا بودیم شروع کردم از خاطرات بچگی گفتن و از سختی های مدرسه گفتن که صدرا این رباعی زیبارو خوند منم اینجا میارمش به عنوان حسن ختام خاطره اون شب بیاد موندنی:
                                 
انشام دوباره بیست بابای گلم
موضوع٬مردی که نیست بابای گلم 
دیشب زن همسایه به من گفت یتیم
معنی یتیم چیست بابای گلم!!؟
یاعلی/
   

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:10  توسط یک بچه شهید  | 

هوالشهید
چند شب پیش چند تا از مسوولین شهرمون و سه چارتا از همکارای بابام اومده بودن خونه ی ما...
مثلاً دیدار از خونواده ی شهدا اما به قولی سال به سال دریغ از پارسال اینقدر حالم گرفته شد که اگه جای داداشم بودم حتماً از خونه می انداختمشون بیرون٬بعداز این که رفتند فهمیدم داداشم هم حالش خیلی گرفته شده ولی چون که مهمون ما بودند چیزی نگفته بود...
شاید بگید مگه چی شده که اینقدر حالت گرفته شده و اینطوری صحبت میکنی؟
این آقایون مسوولین که ده دقیقه ای بیشتر مهمون مون نبودن انگار نه انگار که اومدن خونه ی شهید و به جای این که از روحیات واخلاقیات شهید بپرسند و از اینکه خب بچه های شهید چی کار میکنند و زندگی چطور میگذره٬موبایلاشونو دست گرفته بودن وبا هم بلوتوث بازی میکردند...
مسوول شورای شهر حتی به خودش زحمت نداده بود که بپرسه داره خونه ی کدوم شهید میره!!!
خیلی حالم گرفته شد...
یادش به خیر مرحوم بهنامجو شهردار ۱۵ سال پیش شهرمون رو بعد از اینکه بابام شهید شده بود تا پنج شیش سالگی من بهمون سر میزد و نمیذاشت احساس کنیم نبودن بابارو ولی حیف که اونم رفت و...
حالا نمیگم این آقایون مسوولین مثل اون بشن اصلاً نمیتونن که بشن ولی کاش حداقل اینو از یادشون نره که اگر شهدا نبودن حالا اینا کجا بودن و ...

پی نوشت:
اگه اینقدر دیر آپ کردم ببخشید یه مشکلاتی باعث شد که همین اول کاری اینقدر بد شروع کنم ولی انشاا... از این به بعد زودتر آپ میشم 
این دیر آپ شدن یه دلیل دیگه ای هم داشت این بود که هنوز مشخص نکرده بودم که تو چه قالبی بنویسم ولی دلو زدم به دریا و تصمیم گرفتم هرچی دلم میگه رو بنویسم.
یاعلی/
 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:48  توسط یک بچه شهید  | 

نه ماه نشده بود
هشت ماه و بیست و یک روز بود که بچه ات به دنیا آمده بود
دوستش داشتی مطمئنم که دوستش داشتی اما...
فاطمه سه ساله بود چنان شیرین بابا میگفت که دلت همیشه با او بود دختری  مهربان
و متاسفانه مثل همه ی دخترها بابایی اما...
و همسرت که...
اما همه ی اینها را داشتی و احساس میکردی هیچ نداری
سه چار سالی از جنگ میگذشت
اما... اما تو هنوز نتوانسته بودی به واسطه ی شغلت به جبهه بروی آخر آتش نشان این شهر بودی وقتی موشکی بمبی به خانه ی مردم بی گناه می خورد و در آتش می سوختند جنگ تو شروع میشد جنگ با آتش اما...
اما جای دیگر بود دلت انگار
و چیز دیگری بود که از بچه هایت و عشقت عزیز تر بود
 خب از جان هم عزیز تر بود و اصلاً عشقت آن بود...
نتوانستی طاقت بیاوری به جبهه رفتی جنگ را که خیلی وقت بود شروع کرده بودی....
انگار معشوقت  هم نتوانست دوریت را طاقت بیاورد
آخر به وعده ای که داده بود باید عمل میکرد ...
به هفت روز نکشید که که عند ربهم یرزقون شدی
وحالا بیست سال و پنج ماه و داوزده روز است که رفته ای
میگویند رفته ای ولی میدانم و میدانی که نرفته ای
بیست سال و پنج ماه و داوزده است که زندگی کرده ام بودن ونبودنت را
بیست سال و پنج ماه و داوزده است که زندگی کرده ام شادی ات را عصبانیتت را گریه ها وخنده ات را
خلاصه بابا 
 بچه ی نه ماهه ات که آخرین بوسه تو به گونه ی اون زدی و رفتی٬ شروع کرده به نوشتن
فقط یک کلام کمکش کن
یاحق/
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 14:56  توسط یک بچه شهید  |